|
یه ۲- ۳ روزی می شه که از سفر اومدم. خوب بود. ولی گرمای شدیدی هوا و طوفانی بودن دریا بدجوری اذیت می کرد.

هر روز دم غروب لب ساحل بودم. فضای قشنگی داشت. بیشتر عکسهام از غروب خورشیده. یه سری هام مجسمه های شنی می ساختن. عکساش رو فرستادم برنا. اونجا ببینید..

و اما پنجشنبه که جشنواره گیلاس بود. کله ی صبح راه افتادیم ولی باز دیر رسیدیم. چندان اتفاق خاص عکاسی مانندی هم رخ نداد. فقط بهمون خیلی خوش گذشت. مثل اردو می موند. هر چند سر نهار حرص خوردیم ولی به هر حال بدک نبود.(کل حاشیه های این مراسم را در وبلاگ رضا اولادی بخونید).
واما جمعه. ساعت ۹. وقتی که اخبار خبر سقوط هواپیما رو اعلام کردن. قرار بود عصرش عمو اینا با هواپیما برن مشهد. هر چی به موبایلاشون زنگ می زدیم خاموش بود. پدرمون درومد تا فهمیدیم اینا با اون هواپیما نبودن.
دلم واسه خانواده های هواپیما توپولوف خیلی سوخت. فکر کن وقتی اخبار اعلام کرد تمام ۱۶۸ نفر هواپیما در جا مردن دیگه هیچ امیدی واسه هیچ کس نمونده بود.
از اون طرفم بیچاره خلبان ها این همه درس می خونن آخرشم سوار این هواپیما های خراب ایران می شن در نهایت از اون بالا سقوط می کنن . حالا خوبه تو ایران یه کلمه شهید بلدن و هر کی سقوط کرد به خاطر اینکه صدای ملت بلند نشه یه شهید می زارن قبل اسمش و می فرستنش ته بهشت. |